![]() |
![]() |
|
| تا ابد .... |
|
همه فکر میکنن فراموش میشن...
اما غافلن از زخمهایی که خوب نمیشن...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:49 توسط زندگی |
|
|
شاید باید گوشه ای به نظاره بشینم...
و به این فکر کنم مگه چند روز سال تولد یه دوسته... و فراموشی... در حد کمبود نفس... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 11:46 توسط زندگی |
|
|
باورم نمیشه
بعد این همه وقت بشناسیم... خودش بود... خانومی |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:9 توسط زندگی |
|
|
با تموم اشکها
از پس این روزهای بی خبری خدایا مراقب وجود نازنینش باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 0:33 توسط زندگی |
|
|
دوستم داشته باش ، دوستم داشته باش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 1:53 توسط زندگی |
|
|
منو با یه بوسه ببر تا ستاره بمون و یه لحظه نگام کن دوباره تو چشمای نازت یه دنیا امیده منو با یه بوسه ببر تا سپیده تو بودی که عشقو به قلبم سپردی منو به جشن شب و اینه بردی تو که باشی دنیام قشنگه همیشه دیگه حتی پرواز برام ساده میشه منو با یه بوسه ببر تا ستاره یه شب زیر بارون صدام کن دوباره بزار جون بگیرم از حرم نفسهات طلوعی به پا کن با اتیش دستات هنوز عطر موهات توی خونه مونده نگاهت منو تا به ابرا رسونده تو همزاد نوری یه نور مقدس به تو دل سپردم چه اسون و سادست کمک کن که از عشق ترانه بسازم هزار بار دیگه به تو دل ببازم غمت رو به دست فراموشی بسپار بگو نازنینم که خوابی یا بیدار |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:41 توسط زندگی |
|
|
یادت نره با رفتنت تموم نشد قصه ما...
هرجا که هستی عشق من گاهی به خواب من بیا یادت نره که به یادتم تو تک تک دقیقه ها...
هرجا که هستی عشق من گاهی به خواب من بیا یادت نره که چشم های من برق نگاهت رو می خواست
یادت نره بدونه تو شادی سراغم نمی یاد من تو رو خوب یادمه. اما تو یادت نمی یاد....
باورت نمی شه این دل هنوزم تو رو بخواد |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 3:53 توسط |
|
|
خودمو گول میزنم
هرروز... دلم میخواد تو این گمرهی عجیب بمیرم با خودم تکرار میکنم" میاد...مینویسه...میاد... اما حقیقت خوش نیس نه...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 20:22 توسط زندگی |
|
|
این با هم بودن کوتاه بود....
اما جاری اما شفاف اما پاک... میدونی گیج شدم که من عاشق بودم یا نه.... اخه الان هیچی واسم رنگی نداره یه جور گذر زمان بیهوده... اما یه چیزی ته دلمو اروم میکنه که اون خوشه و امیدوارم بتونه این باهم بودن کوتاهو... فراموش کنه. واسش دعا کنین که اون الان ملکه قصر ارزوهای یه عاشق دیگس |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 11:19 توسط زندگی |
|
|
یه دوستی گفت"
نامه های بی مخاطب صادقانه ترین نامه ها هستن...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:0 توسط |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شروعی ساده و سریع...و تا ابد ادامه.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
| نویسندگان |
|
خانومی زندگی |
| پیوندها |
|
دختر نارنجی تبسم |
|
RSS
|